من در یک طرف جاده تخم گل پاشیدم و هر روز به وسیله ی تو به آنها آب میدادم تو نباید شرمنده باشی من از تو ممنونم زیرا اگر تو نبودی من نمیتوانستم این همه گل داشته باشم و با آنها خانه ام را تزئین کنم من وقتی خانه ام را با این گلها تزئین میکردم خانه ام زیبا به نظر می آمد و من به این خاطر واقعا از تو ممنون هستم...
سالها پیش زنی با خانوا ده اش در کلبه ای درجنگل زندگی میکردند کلبه ی انها با رودخانه فاصله زیادی داشت انها بسیار فقیر بودند انها توانستند با زحمت بسیار دو کوزه بخرند تا بتوانند با ان کوزه ها آب را از روخانه به کلبه شان باورند یکی از کوزه ها بعد از مدتی ترک برداشت از آن روز به بعد زن تنها میتوانست 1 کوزه و نیم آب را به کلبه بیاورد زیرا نیمی از آب کوزه ی ترک دار در راه میریخت این ماجرا تکرار میشد و زن هر روز 1کوزه و نیم آب به کلبه می آورد تا اینکه روزی کوزه ی شکسته لب به سخن گشود و اظهار ناراحتی کرد از اینکه نمیتواند تمام آب را به کلبه بیاورد از زن عذر خواهی کرد اما زن به او گفت این حرف را نزن آیا تا به حال به جاده ای که من از آن میروم و آب میاورم دقت کرده ای؟